تبليغاتX
سرود رهایی
سرود رهایی
رمز و رازهایی از نماز

دل همه روز از لگد کوب خیال

وز زیان وسودُ وز خوف زوال

نی صفا می ماندش نی لطف و فر

نی به سوی آسمان راهِ سفر

مثنوی دفتر اول

 

جلسات اول خیلی به حرفا و گفته هام توجهی نداشت.می گفت به نمره ی این درس احتیاج

داره،نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود که از جلسه پنجم – ششم خیلی جدی شده بود .

دیگه تو دفتر و وقت استراحت هم دست بردار نبود .مثل اینکه قرار بود هرچی از بچگی تو ذهنش

تلنبار شده بود بریزه بیرون!

اون روز یه جور دیگه ای بود،اصلا تو کلاس نبود!( بالاخره بعد از بیست سال معلمی وسرو کله

زدن با گروههای سنی و تحصیلی مختلف این چیزا رو خوب می فهمیدم)

کلاس تموم شد و به روم نیاوردم، تو راهرو جلومو گرفت!

-         استاد!

-         بله

می خوام کمکم کنید!

ادامه داد، حرفای شما ،برخورد منطقی تون، دلایلتون، وضعیت خونواده ،حرفاشون ،

چیزایی که می بینم و میشنوم  دیوونم کرده! نمی دونم، پاک گیج شدم استاد!

(حرف تازه ای نبود ، دچارپارادوکس عجیبی شده بود . منم این وضعیت رو زیاد دیده بودم

و تو دوره جوونیم برا خودم پیش اومده بود)

-         خیلی خونسرد بهش گفتم واقعا می خوای راهنماییت کنم؟

-         خب، برا همین مزاحم وقتتون شدم

-         گفتم برو نماز بخون

 

اولین نمازت رو همین الان برو تو حرم بخون (حرم امام هشتم)

بدجوری نگام کرد کارد می زدیش خون در نمی اومد!

-         استاد! همین،برم نماز بخونم؟!من حرف دارم می خوام قانعم کنین،حقیقت رو بهم بگین.

مطمئنم حرفاتون می تونه من عوض کنه.

(راستش ایجاد تغییر یه پیمونه ی سرشار از خلوص و رهایی از خویشتن می خواد که من

ندارم.تازه تو ذهنمم همچین چیزی نبود که بخوام کسی رو عوض کنم. باید به چیزی و

جایی راهنماییش می کردم که بارها  چه در مورد خودم و چه در مورد دیگران تجربش

کرده بودم.)

-         ببین دخترم !

من حرفام رو تو کلاس زدم ، باورم اینه که حرفا و جملات عارفانه و ادیبانه و منطقی

همش یه نشونه هستن ،تغییر و تحول موندگار به اراده و خواست خودت بستگی داره

که اینو داری و دیگه توفیق و همراهی خداوند که اینو باید حرکت عاشقانه و مخلصانه

به طرف خودش به دست بیاری.

اگه می خوای از این تضادهای شکننده آزاد بشی باید سراغ یه دم مسیحایی بری

یکی که پیش خدا محبوبه .برای همینه که بهت میگم برو حرم.

الان هم معطلش نکن جانم

حرفای منو یه فرضیه تلقی کن که باید با آزمون به صحت و سقمش رسید

اونایی که دنبال کشف یه حقیقتند سی سال عمرشون رو میذارن رو یه حشره

ما چرا بی رنج دنبال گنج می کردیم؟!

..... وقتی دید اینقده با اطمینان میگم برو برای رهایی ذهنت ،جسمت، روحت نمازبخون

گفت: باشه استاد! باشه بعد از ده سال دو باره میرم نماز خوندنو شروع می کنم.

..... ترم تحصیلی مثل برق و باد می گذشت .

سوالات مهسا دیگه کلی نبودند .درجزئیات و مسائل کاربردی وارد می شد. کلیات یه

منطق سالم  دینی رو از آثار آقای مطهری گرفته بود.

ولی همچنان پرسشگر بود و شادتر.

برنامه هفتگی داشت برای حرم رفتنش. خیلی ناراحت بود که درسش تموم میشه

و بر می گرده تهران و نمی تونه زود به زود بیاد حرم.

ترم آخر بود . آخرین ملاقات مهسا با من بود.دیدم با یه شاخه گل و یه جعبه شیرینی

و به همراه جوانی وارد دفتر کارم شدند .

 

-         قابل شما رو نداره استاد ، ایشون امیر همسرم هستند. دیشب پشت پنجره فولاد عقد

کردیم. قراره عصر یه جشن کوچیک به همراه خانواده هامون در هتل فانوس دریا داشته باشیم

خوشحال میشیم اگه شما هم در جشن ما باشین.....

 

هیچ کُنجی بی دد و بی دام نیست

جز به خلوتگاه حق ،آرام نیست

سربلندم من، دو چشم من بلند

بینش عالی امان است از گزند

مثنوی دفتر چهارم

 

 

 

 

 

 

 

ارسال در تاريخ یکشنبه 1388/04/07 توسط س.م.ع
قالب وبلاگ