تبليغاتX
سرود رهایی
سرود رهایی
رمز و رازهایی از نماز

 

کودکم هوس کرده بود بنویسد، نخواستم مانع رشد و خلاقیتش شوم، گذاشتم حال کند!

خدا جون مهربان سلام

دلم برایت تنگ شده است. به خودت قسم راست می‌گویم خداجون. اصلا نیامدم که برایت زبان بریزم‌ها. تو که مامان و بابا و بقیه‌ها نیستی که ندانی آن ته‌ته‌های دلم چه خبر است. راستی راستی دلم برایت تنگ شده. چند روز پیش که مثل امروز دلم خیلی برایت تنگ شده بود برای یک عزیز خیلی خیلی عزیز آن خاطره‌ی خوبم را تعریف کردم. یادت هست؟! آمده بودم خانه‌ات مهمانی؟ توی راه که داشتیم می‌آمدیم سر راه رفتیم شهر مدینه. آن آقاهه که خیلی خوش‌اخلاق بود و من با خانمش کلی دوست شده بودم برایمان همه جا را معرفی کرد و همه قصه‌های تو را برایمان گفت. من عاشق آن مسجد بزرگه بودم که یک گنبد سبز داشت. همان‌جا که خانه‌ی پیامبر درش بود. عاشق این بودم که بروم آنجا نماز بخوانم، بعد قران بخوانم بعد دراز بکشم و چشم بدوزم به سقف، همان سقفی که آخرش یکبار باز نشد من دلم خنک شود! عوضش چترهای حیاط را خیلی دیدم که باز می‌شد یا بسته می‌شد. خیلی کیف داشت. مسجد یک عالمه در داشت اما یک در داشت که مامان می‌گفت این در، خیلی مهم است، خیلی عزیز است، اینقدر مامان آنجا را دوستش داشت که انگار یک تکه از بهشت است! ما را که نگذاشتند از آنجا وارد شویم فقط آقایان می‌رفتند دم آن در. آنجا که بوی بهشت می‌داد را هم خیلی دوست داشتم. همانجا که همه‌اش خاک بود. هیچی درش پیدا نبود. اما همه پشت میله‌هایش های‌های گریه می‌کردند خداجون. مثل آنوقت‌ها که مامان در روضه‌ها گریه می‌کند. از آنجا تا آن در، همان که مامان گفته بود مهم است یک خطی بود که انگار آن بهشت خاکی را به آن بهشت توی مسجد به هم وصل کرده بود. من که نمی‌دانستم آن خط چیست؟ آخر هیچ حصاری نداشت. نه دیواری، نه چیزی. فقط وسط حیاط مسجد انگار یک راهی بود. فکر کنم از بویش می‌فهمیدی اینجا با یک متر آنطرف‌تر فرق دارد. به آنجا که می‌رسیدی بوی بهشت زیاد می‌شد. بوی خوب می‌داد اما تا بو می‌کردی گریه‌ات در می‌آمد! اصلا خط عجیب غریبی بود. بعد آقاهه که خوش‌اخلاق بود، آهان بابا اینها به‌اش می‌گفتند حاج‌آقا، گفت اینجا کوچه بوده است. یعنی این خطه قبلا یک کوچه بوده که اسمش بنی‌هاشم بوده است. الان اما هیچ‌جایش معلوم نبود که آنجا کوچه بوده. اگر حاج آقا نمی‌گفت که نمی‌فهمیدیم. بعد گفت: همین‌جا بود که آن اتفاق افتاد که حالا ما نمی‌توانیم بگوییم! بعد دوباره همه زدند زیر گریه. من هم بو کردم و بغضم ترکید! فکر می‌کردم آدم از بوی بهشت می‌خندد!

ای بابا! دیدی خداجون اصلا یادم رفت می‌خواستم خاطره‌ام را یادت بیاورم. روز آخری یادت هست بالاخره حاضر شدم بروم اتاق خانم آن آقاهه، ببخشید حاج‌آقا. یادت هست چقدر می‌ترسیدم؟ هر روز حاج آقا می‌گفت خانم‌ها می‌توانند بروند پیش حاج‌خانم و حمد و سوره‌شان را بخوانند ولی من می‌ترسیدم! نمی‌دانم چرا می‌ترسیدم؟! من که مطمئن بودم درست می‌خوانم اما باز نگران بودم نکند یک جایش را اشتباه بگویم و پیش حاج خانم ضایع بشوم! فکر کنم خودت آمدی پایین و دستت را روی دلم کشیدی، نه؟ آره، خودت بودی. فقط تو می‌توانی دستت را به قلب آدم برسانی و بدون اینکه آدم دردش بیاید دلش را مشت و مال بدهی. بعد مثل بازوی آقاها که می‌روند بدن‌سازی، دل آدم از مشت‌ و مال‌هایت محکم بشود و مثل سیب‌هایی که مامان دستمال می‌کشد برق بیافتد! دستت را که به دلم کشیدی انگار ترسم ریخت. بلند شدم و رفتم اتاق حاج خانم که دقیقا بغل اتاق ما بود. یادت هست در همین فاصله‌ی در تا در، یک دفعه در گوشم چی گفتی؟! آن موقع که نفهمیدم تو گفتی. آن موقع اصلا حالم خوب نبود که. فقط یک چیزهایی می‌شنیدم که می‌گفت این همه نماز را برای صاحبش خواندی و نترسیدی که مبادا غلط بخوانی! نگفتی نکند عوضی بخوانم و او بشنود! حالا از بنده‌اش می‌ترسی که چه؟!

همین. رسیده بودم و انگار در هم زده بودم که حالا حاج خانم داشت تعارف می‌کرد که بروم داخل. حاج خانم خیلی مهربان بود. خیلی هم مرا دوست داشت، این را می‌فهمیدم. قبلش یک عالمه برایم حرف زده بود، از اینکه چطوری چیز شده است، اسمش چی بود؟! همان مبین، نه، معین. آهان یادم آمد معینه. بعد هم از حاجت‌هایش گفت. یک عالم هم به من چیزهای خوب یاد داد. حتی یک حاجت مهم‌ش را هم به من گفت. تازه گفت برای حاجت‌های مهم‌ش هم چه نذری می‌کند. رفتم توی اتاق. اتاقشان با ما فرق داشت. یکی از تخت‌ها را کامل جمع کرده بودند که فضا باز باشد. یک ملحفه‌ی سفید و تمیز هم کف اتاق پهن کرده بودند. میز و صندلی هم بود. نشستیم روی صندلی. حاج‌خانم به من گفت که شروع کنم به خواندن. یاد روزهای اولی افتادم که مامان، من و داداش را می‌نشاند نماز خواندن یادمان می‌داد. خداجون! به مامان خیر بده که این چیزها را زود بهمان یاد داد. من کلی حواسم را جمع کردم. فکر کنم تا شروع کنم به خواندن یکی دوبار حمد را در دلم خواندم! بعد تا آمدم دهانم را باز کنم یک دفعه انگار یک چیزی آمد توی گلویم! خیلی سعی کردم، همه‌ی زورم را جمع کردم و شروع کردم به خواندن.

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین... غیرالمغضوب علیهم و لا الضآلین. 

حاج خانم گفت خیلی خوب است. احسنت. عالیه. 

من می‌شنیدم حاج خانم چه می‌گوید اما نمی‌شنیدم! حواسم به تو بود. حالا باید می‌گفتم

بسم الله الرحمن الرحیم.

قل هوالله احد

به رسم همیشه در ذهنم مرور کردم:

بگو اوست خدای یکتا

نشد. دیگر نشد بقیه‌اش را بخوانم. آن چیز توی گلویم خیلی بزرگ شده بود انگار. دیگر زورم بهش نرسید. یادت هست خدا؟ یادت هست چقدر ازت خجالت کشیدم.

اوست خدای یکتا.

انگار برای اولین بار داشتم می‌فهمیدم چی می‌گویم و به کی می‌گویم. انگار آمده بودی پایین و سنگینی و بزرگی‌ات تمام اتاق کوچک حاج‌آقااینها را پرکرده بود. حاج خانم فکر کنم از این خل‌بازی بچه‌های تخس مثل من را زیاد دیده بود. ساکت نگاه می‌کرد. می‌گفت آدم می‌آید اینجا که همین‌جوری بشود دیگر! من هم مثل بچه‌ی تخسی که فهمیده چقدر گند زده، فهمیده که مامانش همه‌ی دست گل‌هایش را می‌دانسته اما به رویش نیاورده نشسته بودم به گریه‌کردن. انگار نه انگار جلوی حاج خانم زشت است، غریبه است. هر کار کردم اصلا گریه‌ام بند نمی‌آمد. تا اینکه آن خانم با مادرش و پسرش آمدند. من که سوره‌ام را تمام کردم قرار شد آن خانمه بخواند. بعد گفت: "حاج خانم من مثل ایشون نمی‌تونم بخونما!" زودی پا شدم آمدم بیرون. گفتم نکند بنشینم آنجا مثل بعضی وقت‌ها که توی کار مامان فضولی می‌کنم و در مورد رفتارش با خواهرم اینها نظر می‌دهم یک وقتی دوباره فضول شوم و در مورد تو و بنده‌ات حرف بزنم. به من چه مربوط. شاید تو دوست داشتی آن خانمه اصلا غلط غلوط با تو حرف بزند. وای، خداجون. چقدر نمازهای بعد از آن روز، نمازهای نازی بودند. چقدر بوی خوب‌تری می‌دادند. چه فایده؟! امروز که نماز می‌خواندم دوباره دلم برایت تنگ شد. لابد نمازم بوی تو را نمی‌داده که دلم تنگ شده، نه؟ یعنی حتی پنج، شش ماه هم طاقت نیاوردم که وقتی با تو حرف می زنم، حرف دهنم را بفهمم!

ای خدا!

خیلی دلم برایت تنگ بودها. چقدر دلم باز شد برایت صحبت کردم. من که می‌دانم دوباره خودت یک کارهایی کردی. یک کاری کردی که من بیایم باهات حرف بزنم. قول می‌دهی باز هم از این کارها بکنی؟! خیلی دوستت دارم خداجون مهربان خودم. الهی که همیشه خدای خودم بمانی.

یک عالمه می‌بوسمت

امضاء:

کودک درون دخترخانم

 

نکته:

      با تشکر صمیمانه وفراوان از نویسنده محترم وبلاگ

                 (تیغ سزاست هر که را دردِ سخن نمی‌کند)

                             http://dokhtaranehayesade.blogfa.com 

که با فروتنی اجازه دادند این مطلب در وبلاگ سرودرهایی مورد

 استفاده قرار گیرد

 

ارسال در تاريخ دوشنبه 1388/11/12 توسط س.م.ع
 

از امام علی علیه السلام روایت شده که مردی از مسلمانان به نزد پیامبر صلی الله علیه و اله

آمد و گفت : ای رسول خدا مرا سفارشی کن(موعظه ای فرما)

وتوان مرا را در نظر گیرتا بتوانم توصیه هایت را حفظ نمایم!

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمودند:

تورا به پنج چیز سفارش می کنم

۱-به آنچه در اختیارمردم است امید مبند زیرا تنها بی نیازخداوند است

۲-از حرص و طمع ورزی بپرهیز زیرا که حرص فقر حاضر است

                                                    (آدم حریص هم اکنون فقیرونیازمند است)

۳-نماز را آنگونه برپا دار که گوئی آخرین نماز توست

                                                   ( آخرین دیدارت با محبوب جانی چگونه است؟!)

۴- از عمل و رفتاری که موجب عذرخواهی و پشیمانی است بپرهیز

۵- و برای برادر(دینی ات) دوست بدار آنچه را برای خود دوست داری

..... خدایا این سخن حبیب توست

وتو خود در کتابت فرمودی «ُ يَلَيْتَنىِ اتخََّذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلا.۲۷-فرقان»

گروه ستم گر ستم پیشه درروز حسابرسی گویند:

اى كاش راهى را كه رسول در پيش گرفته بود، در پيش گرفته بودم‏

**************

.... ومن امروز و هر روز شرمنده از خویشم که

بی راهه نفس خویش

گرداب عقل ابزاری

بیغوله دانش بی ثبات بشری

مصلحت اندیشی مصلحان وامانده از صلاح خویش

ریاضت های خیالی و تخدیری

و  خلاصه سراب را برگزیدم

 

..... در نمازم گفتم الله الصمد و برای پست ترین امور نزد دیگران رفتم

دانستم که طمع ورزی حقارت است و فرو مایگی و بازبر این دریوزگی پافشاری می کنم

دانستم که حقیقت نماز معاشقه تمام عیار با محبوب بی همتاست ولیکن در عمل به اندازه

نوشتن این یادداشت هم برای یار از دل و جان مایه نگذاشتم!

الله اکبر از این بشر نمک نشناس و کفران پیشه

همواره بی دلیل گفتم  وکردم وعذز هم نخواستم!!!

و همه چیز را برای خود خواستم و مرگ را برای همسایه!

دیگر چی می ماند؟

جز این که این کودک بازی گوش باهوش بی عقل را نهیب زنی و دستانش را محکم بگیری

تا به خویش بیش از این آسیب نزند و خود و دیگران را به سختی نیندازد!

********

متن حدیث هم به کسانی که دنبال تحقیق هستند تقدیم می شود

 

روی عن أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع قَالَ :

جَاءَ أَبُو أَيُّوبَ خَالِدُ بْنُ زَيْدٍ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِي

 وَ أَقْلِلْ لَعَلِّي أَنْ أَحْفَظَ

قَالَ(صلی الله علیه و آله):

 أُوصِيكَ بِخَمْسٍ

( ۱) بِالْيَأْسِ عَمَّا فِي أَيْدِي النَّاسِ فَإِنَّهُ الْغِنَى

(۲) وَ إِيَّاكَ وَ الطَّمَعَ فَإِنَّهُ الْفَقْرُ الْحَاضِرُ

 (۳) وَ صَلِّ صَلَاةَ مُوَدِّعٍ

(۴) وَ إِيَّاكَ وَ مَا تَعْتَذِرُ مِنْهُ

(۵) وَ أَحِبَّ لِأَخِيكَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ

بحارالأنوار   ج  72   ص  107 

ارسال در تاريخ شنبه 1388/11/03 توسط س.م.ع

 

فراق و وصل چه باشد؟ رضاى دوست طلب

كه حيف باشد از او، غير او تمنايى

خیلی خوندیم وشنیدیم که خداوند بنده هاش رو دوست داره

چه جوری بفهمیم که خدا دوستمون داره؟

حد اقلش نعمت های بی شمارشه که برای درست زندگی کردن دراختیارمون گذاشته.

(حالا متناسب با اون نعمت سپاسگزارش باشیم یا نباشیم! نافرمانیش بکنیم

یا فرمانبردارش باشیم!)

یه چند پله بیایم بالاتر متناسب با میزان تلاش ما و خواستمون توفیق انتخاب درست در امور

گوناگون زندگی را رفیقمون می کنه.( بهتره هرکدوممون صفحه تجربیات زنگی مون را آهسته

 وبا تاملورق بزنیم تا ردپای این رفیق شفیق رو ببنیم! می بینیم که یه چراغ از پشت سر

 راهمون رو روشن کرده و ما خیلی راحت از کوره راه عبور کردیم و به اتوبان و شاهراه رسیدیم)

وبرخی از اهل معرفت که خود رفته اند و دیده اند می گویند:

واگه با کوشش و عزم جدی در راه حفظ و حراست از سرمایه فطرت پله های زیادتری رو

 بالارفته باشیممحبت خداوند به ما در اینه که اول از دل و اندیشه مون غبار زدایی می کنه

و کم کم پرده های حائل شده بین ما و خودش را بر می داره وامکان ورود به حریم رو

برای انسان فراهم می کنه.

 

وراهکار ورود به محراب عشق الهی تنها رعایت حلال و حرام اوست نه چیز دیگر

ببینیم محبوب چه می پسندد و چه چیز را ناپسند می شمارد

و نمازشاهراه ورود به حریم است .

ودر حدیث قدسی محبوب ازلی خود فرمود: «دوست داشتنی ترین بنده ام کسی است

که آنچه را بر او لازم و واجب کرده ام به جای آورد.»منبع:کتاب کنز العمال

 

و همچنین از رسول مهربانی ها پرسیدند محبوب ترین امور نزد خدا چیست؟

فرمود:برپا داشتن نماز در وقت آن.«ارشاد القلوب دیلمی»

 

نکته:

  به راستی کسی که یرای ورود به حریم عشق محبوبی بی همتا گامی

بر نمی دارد آیا می توان به عشق ورزی و محبتش

به همنوعانش اعتماد داشت؟!!!

 

 

ارسال در تاريخ جمعه 1388/10/25 توسط س.م.ع

سخن اول:

 چه زیبا بود آن ظهر، درآن گرماگرم هلهله مستانه سپاه شیطان، خنده ای ملکوتی

 بر تیغ های شان زد و به ابوثمامه که یادآور زمان نماز شده بود، فرمود:

ذکرتَ الّصَلاهَ ، وقد جعلک الله من المصلین.

ودعایش کرد ، خداوند تورا از نمازگزاران قرار دهد.

نکته: ازعشق و احساس وعقل در حماسه محرم حسینی غفلت نورزیم

**************

سخن دوم: روح نا آرام

 صفهای نماز جماعت بسته شده بود وموذن صلای قد قامت الصلاه می زد

جوان با چهره ای نگران و بهم ریخته با سری که پایین داشت در کنار رسول مهربانی(ص)  نشست.

از چشم دوختن به سیمای رسول خدا (ص) شرمگین بود.

رسول همچنان آماده شنیدن سخنان جوان بود

با صدایی لرزان گفت: «ای رسول خدا ،من گناهی کرده ام، من گناهی کرده ام که ...»

پیامبر نگاهش را از او برداشت و به سخنانش دیگر گوش نداد.

فکر کرد بی موقع مزاحم پیامبر خدا(ص) شده است. برخاست و به صفوف نمازگزاران پیوست.

با خود می گفت بهتر است پس از نماز به محضرش شرفیاب شود!

 رسول مثل همیشه با آرامشی خاص اقامه گفت ونماز را شروع کرد،همین که نماز تمام شد

 با سرعت خود را به پیامبر رساند .

رسول در چهره اش نگریست، و جوان سخنش را بازگفت: ای رسول خدا عرض کردم

من گناهی کرده ام.

رسول خدا(ص) پرسید: مگر الان با ما نماز نخواندی؟

-         بله یا رسول الله

-         مگر به خوبی وضو نگرفتی؟

-         بله یا رسول الله

-         پیامبر به آرامی گفت: پس نمازی که خواندی کفاره گناه تو بود

با این سخن پیامبر جوان ، احساس کرد روح بی قرارش آرام گرفت .

.... و نماز گناه اورا شسته بود

نکته: نماز و نیایش ماکفاره بسیاری از گناهانی است که بین ما و خداوند است .

 ولیکن در گناهان اجتماعی که پای حق دیگری در میان است علاوه بر دعا و نماز

رضایت شخص دیگرنیز لازم است.

سخن سوم:

 برای من روضه سربازکوچک سپاه خداوند از همه جان سوزتراست

 و هرگز تاریخ حماقت بزرگ سپاه شیطان را  فراموش نخواهد کرد.

آه! آن روز نیزه باران شد

بال صدها کبوتر کوچک

ظهر غمگین کربلا دیدم

تشنه اش بود اصغر کوچک

تشنگی ریشه داشت در صحرا

کاش این را فرات می فهمید

دم هر خیمه ای که می رفتی

غرق اشک و دعا ویارب بود

بوی چادر نماز می آمد

چون که وقت نماز زینب بود

سخن چهارم:

 فاین تذهبون؟!

وقاحت و بی شرمی در این حد؟!

با عزای سید الشهداء هم بله!!!

 

 

 

ارسال در تاريخ دوشنبه 1388/10/07 توسط س.م.ع

سخن اول:

ای ابوسفیان زادگان!(درهمه روزگاران) اگربه روز بارپسین شما را باوری

 نیست واز آن هراسی ندارید.پس در دنیای خویش آزاده باشید!.

سخن دوم:

درآموزه های اسلامی یکی از شاخص های نماز مطلوب اقامه نماز به جماعته .

اصل در نماز به داشتن آن به جماعته و نماز فردی به هنگام گرفتاری های خاصه

که اون هم تشخیصش با خود فرده که باید کلاهش رو قاضی کنه و ببینه واقعا چقده

 کارش مهمتر از خوندن نماز در جماعت مسلموناس!

وجالبه که رسول (ص) در جبهه کارزار نیز نماز به جماعت گزارد  به ترجمه آیه 102 سوره نساء

نگاه کنیدوبر اساس  عمل رسول(ص) و آیه بالا برخی از مذاهب اسلامی نماز جماعت رو

 در هر شرایطی بر مردان واجب می دونند.

و از آیه: «وأقيموا الصلاة وآتوا الزكاة واركعوا مع الراكعين » نیز وجوب نماز جماعت رو فهمیده اند.

کتاب : نماز جماعت نوشته: أبو عبدالله إسحاق بن عبدالله بن محمد الدبيري العوضي

ودر روایتی می خوانیم که رسول فرمود: « مهمترين أمور شما نزد من نماز است،

 پس كسيكه آنرا حفظ كند دين خود را حفظ كرده، و كسيكه آنرا ضايع كند،

ضايع كردن چيزهاى ديگر براى او آسانتر است، و از محافظت كردن آن اينست كه

 نماز با جماعت و در مسجد خوانده شود. »

 این همه تاکید بر نماز جماعت چرا؟

به یکی از مهمترین کارکردهای نماز جماعت اشاره کنیم و رد شیم

همدلی و افزایش عواطف مردم نسبت به همدیگه یه سرمایه اجتماعیه

علامه مطهری میگه:

« اسلام که دستور به نماز با جماعت داده برای این است که مردم در آن حالی که

حالت روحانیت و مصونیت است ،چشمشان به صورت یکدیگر بیفتد و به اوضاع یکدیگر رسیدگی بکنند.

این که گفته اند اگر نماز را به جماعت بخوانید این مقدار ثوابش زیاد می شود ،

برای این است که شما را به یکدیگر مهربان تر می کند.در رفع حوائج یکدیگر ساعی تر می کند.

یعنی نماز را به جماعت خواندن پوسته ای است که مغزی در آن نهفته است .

مغز آن عواطف اجتماعی و علاقه مند بودن به سرنوشت دیگران است .

این دلالت می کند بر این که(نماز جماعت) ظاهری دارد و باطنی و مغزی.»

کتاب:نیازهای زمان ص 171 تا 178

خدا کنه از پوسته مون بیاییم بیرون

خدا کنه فهم دین داشته باشیم که کناری من تو صف نماز هزاران گرفتاری داشته باشه

 و من دنبال جمع آوری ثواب های خیالی نباشم.

شما چی فکر می کنین!!؟

چرا تن هامون بهم چسبیده و دلهامون دور از هم!

سینه مالامال درد است ای خدایا مرهمی

سخن سوم:

و اما.....

مسجدی های فهیم وخوب شهرستان بشرویه (خراسان جنوبی) ممنونتونم

از مهمون نوازی تون

قربون پاکی و باصفایی تون

فدای دستای چین و چروک و زمختتون

خیلی چیزا بهم یاددادین

ظاهرا اومده بودم من براتون از نماز بگم!!

مزه ی نماز رو درسفره بی ریای شما چشیدم

 

 

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه 1388/09/25 توسط س.م.ع
قالب وبلاگ